|
|
|
|
|
سلام بعد از مدتها باز هم برگشتم بعضی وقت ها نوشتن خیلی سخت می شه احساس می کنم کلمات نمی تونند احساس منو به دیگران برسونن همیشه دوست داشتم حرف هام رو با نگاه کردن به بقیه بگم امااااااااااااااااااا دل که او بستهی غم و خندیدنست تو مگو کو لایق آن دیدنست (مولانا) و یک غزل از حافظ ياري اندر کس نميبينيم ياران را چه شد دوستي کي آخر آمد دوستداران را چه شد آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي کجاست خون چکيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد کس نميگويد که ياري داشت حق دوستي حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد لعلي از کان مروت برنيامد سالهاست تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد شهر ياران بود و خاک مهربانان اين ديار مهرباني کي سر آمد شهرياران را چه شد گوي توفيق و کرامت در ميان افکندهاند کس به ميدان در نميآيد سواران را چه شد صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغي برنخاست عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد زهره سازي خوش نميسازد مگر عودش بسوخت کس ندارد ذوق مستي ميگساران را چه شد حافظ اسرار الهي کس نميداند خموش از که ميپرسي که دور روزگاران را چه شد ..................برام دعا کننید که خودش می دونه دیگه وسه چی بگم))
|
||
|
+
خط خطی شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 1:11 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
اشك كان از بهر او بارند خلق گوهر است و اشك پندارند خلق من ز جان جان شكايت مىكنم من نيم شاكى روايت مىكنم دل همىگويد كز او رنجيدهام وز نفاق سست مىخنديدهام راستى كن اى تو فخر راستان اى تو صدر و من درت را آستان آستان و صدر در معنى كجاست ما و من كو آن طرف كان يار ماست سلام شکایت Who?Why? How? مولانا این جوری میگه که اى خدا فرياد زين فريادخواه داد خواهم نه ز كس زين داد خواه داد خود از كس نيابم جز مگر ز آن كه او از من به من نزديكتر شما بود ی چیکار می کردی؟؟؟؟ |
||
|
+
خط خطی شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 0:28 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
زيرك و داناست اما نيست نيست تا فرشته لا نشد اهريمنى است او به قول و فعل يار ما بود چون به حكم حال آيى لا بود سلاممممممممم خیلی از بیت بالایی خوشم اومده اما نیست نیست من دلش جسته به صد ناز و دلال او بهانه كرده با من از ملال گفتم آخر غرق تست اين عقل و جان گفت رو رو بر من اين افسون مخوان من ندانم آن چه انديشيدهاى اى دو ديده دوست را چون ديدهاى اى گران جان خوار ديده ستى و را ز آن كه بس ارزان خريده ستى و را
هر كه او ارزان خرد ارزان دهد گوهرى طفلى به قرصى نان دهد غرق عشقىام كه غرق است اندر اين عشقهاى اولين و آخرين چه خوبه که در این زمانه ی بی وفا با چند بیتشعر میشه همه چیز رو فراموش کرد.......... |
||
|
+
خط خطی شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 0:24 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
قافيه انديشم و دل دار من گويدم منديش جز ديدار من خوش نشين اى قافيه انديش من قافيهى دولت تويى در پيش من حرف چه بود تا تو انديشى از آن حرف چه بود خار ديوار رزان حرف و صوت و گفت را بر هم زنم تا كه بىاين هر سه با تو دم زنم سلا م با چند بيت از مولانا دوري اين چند وقت رو مي خوام جبران كنمحتما بخونيد...... شرح اين بگذارم و گيرم گله از جفاى آن نگار ده دله نالم ايرا نالهها خوش آيدشاز دو عالم ناله و غم بايدش چون ننالم تلخ از دستان اوچون نيم در حلقهى مستان او چون نباشم همچو شب بىروز او بىوصال روى روز افروز او ناخوش او خوش بود در جان من جان فداى يار دل رنجان من عاشقم بر رنج خويش و درد خويش بهر خشنودى شاه فرد خويش خاك غم را سرمه سازم بهر چشم تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم اشك كان از بهر او بارند خلق گوهر است و اشك پندارند خلق من ز جان جان شكايت مىكنم من نيم شاكى روايت مىكنم
عید شما مبارک اين بار مي خواهم هفت سين عيد را با ياد تو بچينم سبزه را با ياد روي سبزه ات سمنو به ياد شيريني لبخندت سايه دانه به رنگ چشم هايت سرکه با ياد ترشي مهربانيت سيب با ياد ترديه گونه هايت سکه با ياد درخشش قلبت سير با ياد تندي کلامت .... |
||
|
+
خط خطی شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 0:40 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
ای حریفان بت موزون خود من قدحها میخورم پر خون خود یک قدح مینوش کن بر یاد من گر نمیخواهی که بدهی داد من یا بیاد این فتادهی خاکبیز چونک خوردی جرعهای بر خاک ریز ای عجب آن عهد و آن سوگند کو وعدههای آن لب چون قند کو گر فراق بنده از بد بندگیست چون تو با بد بد کنی پس فرق چیست ای بدی که تو کنی در خشم و جنگ با طربتر از سماع و بانگ چنگ ای جفای تو ز دولت خوبتر و انتقام تو ز جان محبوبتر نار تو اینست نورت چون بود ماتم این تا خود که سورت چون بود از حلاوتها که دارد جور تو وز لطافت کس نیابد غور تو نالم و ترسم که او باور کند وز کرم آن جور را کمتر کند عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد بوالعجب من عاشق این هر دو ضد والله ار زین خار در بستان شوم همچو بلبل زین سبب نالان شوم این عجب بلبل که بگشاید دهان تا خورد او خار را با گلستان این چه بلبل این نهنگ آتشیست جمله ناخوشها ز عشق او را خوشیست عاشق کلست و خود کلست او عاشق خویشست و عشق خویشجو
خدایا خودت به دادم برس |
||
|
+
خط خطی شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 22:50 توسط مهدی
|
|
||